سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

سهم آدما از دنیا

سه چهار روز پیش در حالی که داشتم از خوردن یک سیب خوش عطر وشیرین مثل قند گلاب لذت می بردم وهمزمان نیم نگاهی هم به برگ های پخش وپلای روزنامه همشهری خصوصا قسمت آگهی وخرید آپارتمانش که جلوم پهن بود ،می انداختم. بطور خیلی اتفاقی شاهد برنامه ای از تلویزیون  شدم که در اون سخن از بچه هایی بود که متعلق بودند به یکی از محروم ترین ودورافتاده ترین و راحت تر بگم پست ترین شهرستان های ایران!بچه هایی که از صبح که از خواب بیدار میشن تا شب که به خواب میرن، صبحانه ، ناهار ، شام ، دسر ،پیش غذا ، نوشیدنی ، میوه ، سبزی ، تنقلات ومیان وعده و....شون رو چیزی بهتر وبالاتر از سیب زمینی تشکیل نمی ده!بچه هایی که نه تنها شهرستانشون پ ارک وسینما واستخر نداره...ک...
3 مرداد 1391

پیشکش به امام عصر...

اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَ...
17 تير 1391

آرزوهای رنگین

یادش به خیر....! 9سال پیش یه همچین روزها وشبهایی بود که استرس واضطراب تو وجودم دیگه به اخرین حد خودش رسیده بود ویه جورایی شده بودم آتشفشان استرس وخودآزاری!!! خواب وخوراکم مختل شده بود وآسایشم سلب! چه شبهایی که تاصبح نخوابیدم وچه روزهایی که تا شب خودمو تو اتاق وکتابخونه حبس کردم وفقط درس خوندم ودرس!!!انگار هیچ چی تو دنیا وجود نداشت که منو خوشحال کنه....جز قبولی تو دانشگاه!اصلا این دانشگاه شده بود اکسیر حیات !اگه بهش نمی رسیدم شک نداشتم که تو اون روزا شاید می مردم!!! فکر میکنم این داستانه خیلی از ماها باشه تو روزها وسالهایی که همه مون خوب به یادشون میاریم! البته فکر می کنم تنها به آرزوی رسیدن به دانشگاه محدود نمیشه....یه جورایی در مورد خیل...
8 تير 1391

کودکی

یه وقتا که دلم از دنیا وبازی های روزگار میگیره...یه وقتا که دلم برای یه خنده از ته دل تنگ میشه...یه وقتا که کوهی از غصه روی قلبم سنگینی میکنه...یه وقتا که احساس میکنم خدا هم تنهام گذاشته...یه وقتا که دیگه گریه هم مرهم دردها وغصه هام نیست...دلم می خواد برگردم به دوران شیرین وخوش کودکیم!دورانی که با یه پفک انگار دنیا ماله من میشد و با یه بوسه ی مادر تمام آرامش دنیا از روی لبهای مادر به درونم منتقل می شد!و با یه اخم کوچولو دنیا روی سرم خراب می شد!!! واااااای که چه دوران خوشی بود...حیف که اون موقع ارزشش رو نمی دونستم وهمیشه آرزو میکردم کاش زودتر بزرگ بشم.....غافل ازینکه تنها آرزویی که آرزو میکنم کاش هرگز بهش نمیرسیدم همینه!!!! ٢٧خرداد91 ...
27 خرداد 1391

می نویسم...

" مینویسم به امید روزی که مژده امدنت را فریاد زنم ...! " این جمله امیدبخش وقشنگ رو بالای عنوان وبلاگ یه مامانی خوندم که روزی مثل من بود وحالا سه سالی میشه که مژده امدن فرشته نازش رو فریاد زده!چقدرزیباست دیدن رسیدن عاشق به معشوق.....!منم میخوام بنویسم....چراکه گاهی گفتن کافی نیست...وباید نوشت! نوشت تاروزی که فریاد زد!مینویسم...فرشته قشنگم...فقط وفقط به عشق امدنه تو! ٢١خرداد٩١   ...
21 خرداد 1391

حرفی با یاسمین

دختر قشنگم، یاسمینم!   مدت زیادی بود که دیگه به تو واز دست دادنت فکر نمیکردم، ولی نمیدونم چرا چند روزی میشه که دوباره به یادت هستم وچشمام بخاطرت همش تر میشه! ١٦خرداد91
16 خرداد 1391

یه دعای قشنگ

خدایا از تو معجزه میخواهم معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند.... ناامید نیستم، فقط دلتنگم . ١٤خرداد91   ...
14 خرداد 1391

روزهای خوب پدرها ومادرها

یکی دو هفته بیشتر نیست که از روز مادر میگذره وتنها یک روز تا روز پدر باقی مونده!دلم خواست به یمن این روزهای قشنگ دعا کنم!دعا کنم برای خودم وهمسرم که به امید خدا توی روزها وسالهای آتی اگر خدا بخواد پدر ومادر میشیم وبرای همه ی پدرها ومادر های حال وآینده وگذشته! خدایا...صدامو بشنو ودعاهامو اجابت کن! امیدوارم همه پدرها ومادرها تا جایی که اقتضای زندگی در دنیا ایجاب میکنه،سلامت باشند وپابرجا...عزیز باشند ونورچشم...سربلند باشند وپرغرور...شاد باشند وتندرست...انقدری که منت هیچ کس حتی فرزند رو نخوان بکشن....که میدونم براشون خیلی سخته!نه که فرزندا همه بد باشن یا بخوان منت سر پدرومادر بزارن....نه!تازه مایه افتخارشونم باید باشه !ولی خوب بی منت ز...
14 خرداد 1391

شب آرزوها

امشب ، شبه آرزوهاست...دنیا نوربارون میشه وزمین وآسمون سرشار از انرژی وامواج مثبت! کافیه که فقط قلبت رو خالی کنی از هرچی تاریکیه وبه جاش قلبت رو پر کنی از روشنایی محبت وعاطفه ! به یاده همه ی ادمها...همه ی همه ی ادم های دنیا بیفتی...گرسنه ها...بیمارا...بی خونمونا...گرفتارا...غمگینا....!دستات رو بالا ببری، به سمته آسمون،  وبرای همه شون دعا کنی! از اونا هم بخوای که برای تو دعا کنن...اونا هم رو کنن به سرچشمه نور وخواسته های تو رو از اون برات آرزو کنن! می دونی...اینطوری دنیا میشه غرقه نور وانرژی مثبت...!اصلا به اعتقاد من نه تنها خودت رو برای دعا برای دیگران آماده کن...که خودت رو ومجرای دستات رو هم برای دریافت این همه نور وانرژی مثبت آماده...
4 خرداد 1391

مردفیل نما

                           دوشب پیش حدوده ساعت دوازده شب بود که هوس دیدن فیلم زد به سرمون!جناب همسر گشت واز بین فیلم های ندیده مون فیلمی به نام"مرد فیل نما"رو انتخاب کرد...من هیچ ذهنیتی حتی از اسم این فیلم هم نداشتم وبا دیدن حدود 10 دقیقه ای از فیلم هم تا حدی احساس خواب آلودگی وکسالت ناشی از سیاه وسفید بودن فیلم وحتی تا حدی بی سروته نمودن فیلم داشت منو از ادامه دیدن فیلم منصرف میکرد که کم کم با یکم حوصله وایجاد انگیزه های بصری درذهن وفکرم خودم رو برای دیدن ادامه ماجرا ترغیب کردم....با توجه به اینکه ابتدای فیلم ...
30 ارديبهشت 1391